خاطرات یک دست وپاچلفتی

خاطرات وخطرات

خدایا دلم خیلی گرفته توروخدا کاری بکن !

خدایاجون آدم های خوبی سر راهم قرار بده !

خداجون خودت میدانی هیچ کدوم از بنده هات قدر شناس نیستند منم یکی از اونا هستم

خدایا کمک کن !

خدایا دلم نشکن!

 

[ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ] [ 23:32 ] [ میترا ]

[ ]

چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های تیره به قلب سفید عشق، هدایتم کردی و عاشقی وفادار برای خویش ساختی و برای اشک هایم شانه هایت را ارزانی داشتی و با صداقت عاشقانه ات دلم را به درد آوردی ....

چگونه فراموشت کنم تو را که شب ها و روز ها در خیالم سایه ات را می دیدم ، تپش قلبت را احساس می کردم و به جستجوی یافتنت به درگاه پروردگار دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت؟؟؟؟

چگونه فراموشت کنم تو را که هم زمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم و تمامی اسم ها برایم بیگانه شدند و همه خاطرات مردند.دستم را به تو می دهم ، قلبم را به تو می دهم ، فکرم را به تو می دهم  و نگاهم از آن توست و تمام لحظه ها تو را می خواهند و برای عطر نفس هایت دلتنگی می کنم...

کاش تمام این ها یک خواب و کابوس باشد

[ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ] [ 22:19 ] [ میترا ]

[ ]

برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی.

برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش دادی.

برای همه وقت هایی که به من جرات و شهامت دادی.

برای همه وقت هایی که با من شریک شدی.

برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی.

برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی.

برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی.

برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی.

برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من بودی.

برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم"

برای همه وقت هایی که در فکر من بودی.

برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی.

برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی.

برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی.

برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی.

برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم راشنیدی.

ازت ممنونم.                                                              

ببین مثل همیشه شیطنتم گل کرده هااااااااا.

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ فدای خنده هات بشم من  

 

[ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ] [ 20:31 ] [ میترا ]

[ ]


 

خدایا چه غریب است درد بی کسی و چه تنهایم در این غربت که تو هم از من رویگردانی

 و اینک باز به سوی تو آمدم تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم

و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است تنهایی و بی کسی ام را دیده ای

 ,دربه دری و آوارگی ام را و هزارو یک درد که بزرگترینش ناامیدی است

 .خدایا همه را کنار گذاشته ام اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم

 صبرم بسیار است اما پوج وبی هدف میدوم

. خسته شده ام خسته خسته

دلم آغوش میخواهد !


نه مرد ، نه زن !

خدایا. . .


زمین نمی آیی ؟

[ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 ] [ 0:12 ] [ میترا ]

[ ]


امروز خبر بدی را شنیدم آنقدر مضطرب ونگران شدم که به هرجا که میدانستم سرزدم صحت وسقم موضوع را نمیدونم ولی امیدوارم که صحت نداشته باشد

 چند سال پیش سر کلاس بودم که مهرواه آن دخترک چشم درشت کلاس جلو اومد چشمانش پر اشک بود پر سوز !باخودم گفتم دخترکی در اوج شادابی چرا این گونه است  دست هایش را گرفتم  وبهش گفتم عزیزم چرا گریه می کنی ؟هنوز بغض مهرواه در گوشم صدا می کند که گفت :خانم دایی وزن داییم ودیگر گریه امانش را برید .توی بغلم فقط گریه کرد ومنم پا به پای اوگریه کردم ومدام بهش می  گفتم درست میشه عزیزم!

از خودم سوال کردم چرا دخترکی به این سن وسال باید درد عمیق جامعه راحس کند .

چندروز بعد مهشید آ ن دختر آزاداندیش کلاس جای کبودی بدنش را به من نشان داد وگفت چگونه کتک خورده است خشم بر تمام وجودم چیره گشت دلم می خواست کسی که بدن مهشید من رو این گونه کرده است تکه تکه کنم آخر به چه جرمی سر دخترک معصوم این گونه آورده اند

چند روز بعد کل کلاس گریه کردند .اشک های آن ها از همه چیز برایم درد آورتر بود به بچه ها گفتم درست میشه او می آید وهمه از این بدبختی رها می شویم وگونه هایم خیس خیس شد.

مهشید عزیزم مهرواه گلم آناهیتای عزیزم و..امروز با خودم گفتم  اگر اونیاید به قول هایی که به بچه ها دادم چه میشود وبعد گفتم خدا کند که بیاید تا من خنده را در چشمان مهرواه سپیدی را در بدن مهشیدم ببینم

دخترکان بی گناهی که به جرم بی گناهی محاکمه خود ودیگران را دیدند .

زمانی که به درس مصدق رسیدم وجریان دیوان لاهه رو گفتم همه برای شجاعت این مرد بزرگ دست زدند وچشمانشان پراز خنده شد. که روزی کسی میاید که گریه ها را تبدیل به خنده می کند.

دوستت دارم ای  امید روزهای بی قراری

دوستت دارم ای مرز بوم زبیایم

دوستت دارم ای آغاز کننده ی خند های جوانان

با تمام وجود منتظر آمدنت هستیم   

.

[ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 0:38 ] [ میترا ]

[ ]

چشمانم غرق در اشکهایم شده ....
دیگر گذشت ، تو کار خودت را کردی ، دلم را شکستی و رفتی ....
همه چیز گذشت و تمام شد ، این رویاهای من با تو بود که تباه شد...
انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم...
این هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران ن...بودم، کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت ....
دیگرگذشت ، حالا تو نیستی و من جا مانده ام ، تو رفته ای و من بدون تو تنها مانده ام ، تو نیستی و من اینجا سردرگم و بی قرار مانده ام....

فکر دل دادن و دلبستن را از سرم بیرون میکنم ، هر چه عشق و دوست داشتن است را از دلم دور میکنم،اگر از تنهایی بمیرم هم دلم را با هیچکس آشنا نمیکنم.... دیگر بس است ، تا کی باید دلم را بدهم و شکسته پس بگیرم، تا کی باید برای این و آن بمیرم؟


چقدر آرزو داشتم دیگران حرفهایم را بفهمند و چقدر دوست داشتم نگاه خیسم را درك كنند چقدر دلم می خواست یك نفر به من بگوید،چرا لبخند های تو اینقدر بی رنگ است اما كسی نبود،همیشه من بودم و تنهایی آری با تو هستم، تو كه بی تفاوت از كنارم گذشتی و حتی یك بار هم از من نپرسیدی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

[ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 20:20 ] [ میترا ]

[ ]

می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزار و گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند. نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته

خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد  خانه دارتر باشد عاقل تر باشد. خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد. مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده
خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان "  مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسار"هایی است(باعرض پوزش) که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان "زن صفت، مثل زن گریه می کردی"هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.

خشونت، آزار، تحقیر، پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون... فلان لباس را نپوش چون...است. چون هایی که اسمشان می شود "عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود.

خشونت زنی است که زیر نفس های آغشته به بوی الکل مردش تظاهر به لذت می کند و فکر می کند قاعده ی بازی همین است. خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها.

می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماهها و سالها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت، ترمیم نمی شود

خشونت دست سنگین پدری است که بر صورت دخترک 9 ساله اش بلند می شود اما هرگز فرود نمی آید.
خشونت گردنکشی برادری است که نگاه پسرک معصوم همسایه را کور می کند و خواهر را ناامید می کند از عشق پاک و دیوار به دیوار همسایگی
.
خشونت آروغ زدن های شوهر است به جای دستت درد نکند برای دستپخت عالی یک صبح تا ظهر حبس شدن در آَشپزخانه .
خشونت قانون نابرابر حق قیومیت پدربزرگی است که در فقدان پدر ، صاحب بلامنازع نوه ی پسری اش می شود بی اینکه حضور مادر در جایی دیده شده باشد. خشونت حق ارثی است که پس از مرگ پدر به تو داده می شود نیم آن چیزی که برادرت می گیرد و تازه منت بر سرت می گذارند که نان آور خانه ات دیگری است . خشونت خود ما زنانیم که تمامی اینها را می پذیریم بی هیچ اعتراضی و آن کسی را هم که در میانمان به اعتراض بلند می شود با القاب زن فلان و بهمان به سخره می گیریم . خشونت خود خودمانیم و از ماست که بر ماست!


متاسفم برای خودم که اجازه تحقیر شدن را به دیگران میدهم .

خداجون درشگفتم از خلقتت !!!!!!!!!!!!!!که بعضی اصلا ضعف های خودرا نمی بینند سپردم به خودت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خداجون سپردم به خودت که بعضی دل بعضی رو می شکنن اصلا معذرت خواهی بلد نیستن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خداجون سپردم به خودت تمام تحقیر های که شدم ولی جواب ندادم به تحقیرشون!!!!!!!!!!!!!!!!


[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 23:46 ] [ میترا ]

[ ]

امروز فرشته ها با بالاهایی جلسه داشتن خیلی خسته شده بودن ولی من اینو درک نکردم توی راه با خودم فکر میکردم امروز چی بزارم تو وبلاگ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتم در مورد خستگی فرشته بنویسم .یاد روزهای که با لیلون جلسه میرفتیم افتادم .باید میرفتیم شهرستان شب اون جا اطراق میکردم .من و لیلون همیشه باهم بودیم طوری که هرکی مارو می بینه میگه شما دوقلو های افسانه ای هنوزم باهم هستید ومن و اون باهم میخندیم. دوستی چها رده ساله .

خلاصه شبا پیش هم  روی یه تخت میخوابیدیم تا صبح حرف برای گفتن داشتیم . بعضی وقتا بچه ها دعوامون می کردن.

میومدیم تو سرما وگرما بیرون تا خود صبح قدم میزدیم.

تازه صبح سر حال تر از دیروز توی جلسه می شستیم باید گزارش جلسه یا مقاله رو میدادیم تازه باید یه گزارش برای استان تهیه میکردیم لیلون می انداخت گردن من !منم چون خط لیلون  خوب بود پاکنویسش می انداختم گردن اون .

اونجا که من وخودش تو دست خط  من میموندیم به مشکل بر میخوردیم بهم اخم تخم میکردیم.

داشتم می گفتم فرشته رفتن خونشون خسته شدن که خودم سوار اتوبوس شدم یهو  خوابم رفت یه دفعه باصدای راننده از خواب پریدم.

خوابلو دنبال کارت و پولم می گشتم پیدا نمی کردم.کلی خجالت کشیدم جلوی راننده.

اونجا بود که فهمیدم آدم نباید فرشته ها رو مسخره کنه !!!!!!!

ای خداجون  یه دل مهربون به آدم هابده مثل خودت که هیچ وقت کسی رو مسخره نکنن حتی دست وپا چلفتی ها رو !!

منو ببخش فرشته مهربون !!!!!!!!!!!!!!!!!!

[ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 23:37 ] [ میترا ]

[ ]


امروز به یه مهمونی رفته بودیم جاتون خالی خیلی خوش گذشت .مخصوصا اون جا که وقتی سر میز نشستیم فهمیدیم کسایی سر میزن که نمیتونیم حرف بزنیم از اول تا آخرش پچ پچ کردیم سهم توت فرنگی منو شادی جون خورد به روی خودش نیاورد بعدش گفت من کیوی ندارم منم همه کیوی سر میز جمع کردم گذاشتم توی بشقابش که اینا هم کوفت کن.

سپیده که افتاده بود دنبال رئیس پاچه  خواری می کرد  بهناز که رژیم گذاشته بود کنا فقط خورد . منم از هدیه ای که گرفته بودم حرف زدم دلشون آتیش زدم کفشون برید وقتی فهمیدن هدیه من چی بوده  .

بعدش نوبت عکس انداختن شد عضو ثابت همه ی عکس ها منو وشادی بودیم به شادی گفتم من وتو مملکت هستیم اینا هرجا برن بر می گردن تو مملکت  .

بعدشم رفتیم توی حیاط روی تاب سوار شدیم 7نفر سوار تاب شدیم هیچ کس نمی رفت حول بده به شادی گفتم من وتو مملکتیم نباید پیاه بشیم بزار یه دفعه مهم بشیم خلاصه همه روی تاب بودن تا این که من داد زدم خانم محترمی که داری رد می شی خواهش می کنم بیا مارو حول بده  .خانم فکر کرد ما یه سری دیونه هستیم که از دیوانه  خانه فرار کردیم .

بعدش تا مترو پیاده اومدیم وقرار شد یه قرار قبل از انتخابات بزاریم با هم حرف بزنیم تاعناق نگیرم .

بعدشم منتظر مهربون شدم .

اینم برای مهربون 


خدایا

تنها روزنه امیدی است که هیچگاه بسته نمی شود ...

تنها کسی که با دهان بسته هم میتوان صدایش کرد ...

با پای شکسته هم میتوان سراغش رفت ...

تنها خریداری است که اجناس شکسته را بهتر برمیدارد ...

تنها کسی است که وقتی همه رفتند میماند ...

وقتی کسی پشت کرد آغوش میگشاید ...

وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود و تنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام میگیرد نه با تنبیه کردن ...

خدای خوبم

خداجون توچه قدر مهربونی که وقتی با بنده هات قرار بزاری زودتر میای میاستی تا نکنه بنده هات معطل بشن ناراحت بشن قهرکنن وبرنََََََََََََََ .این یعنی دوست داشتن ما ولی کجا ما درک این مهربونی تو را داریم .ولی تو باز مهربونی بازم به ما لطف داری .مهربونم دوستت دارم .

[ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 23:57 ] [ میترا ]

[ ]

هیچ کس نمی دونه تو قلب یه آدم دست وپا چلفتی چه خبره؟ بابا از قلب یه آدم دست وپا چلفتی چه انتظاراتی داری فرشته مهربون !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من این قدر زمین خوردم و پا شدم دستم روی پام گذاشتم تنها بلند شدم که حد واندازه نداره  دیگه  نمی تونم به خدا  به پیر دیگه نمیتونم تحمل کنم .

این روزا همش فکر می کنم دارم به آخرخط میرسم  میخوام کارم راست وریست کنم تا وقتی رفتم همش مرتب باشه این کار جدید باشه برای بعداز رفتنم تا جوجه هام زیادی به سختی نیفتند.   موضوع بعدی انتقال کار به جوجه ها ست .باید برم ثبتش کنم تا قابل انتقال به غیر باشه .من باید کارم تمام کنم .

اگه قراره به من چیزی بگیید مهربونم این طوری نگو تمام وجودم بهم میریزه تمام نقش هام نقش بر آب میشه میخواستم اینو بهتون بگم ولی امروز تمام رویاهام شکننده شد  .

کمک کن فرشته مهربون .

خدایا ازت میخوام توان ادامه کارم بهم بدی .ازت خواهش می کنم التماس می کنم  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!خدای مهربون که فرشته ها فرستادی برای کمک.

این روزا شدیدا درگیر با قلب دست وپا چلفتیم هستم . استرس امانم بریده ولی باید راهم ادامه بدم .

حالا وقت تصمیم فرشته مهربونه که میونه یا میره من می دونم کمکم می کنی دیگه برای هرکار دیگه  ی دیر شده منتظر جوابت میمونم !

روحیه ام خیلی خوب شده بود ولی نمیدونم چرا بعضی وقتا این طوری میشم من را ببخش ای فرشته مهربون  دست خودم نیست  از درون تهی هستم .



[ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 22:8 ] [ میترا ]

[ ]

  تا حالا فرشته مهربون دیدید ؟ منم مثل شما فکر می کردم تو داستان ها وافسانه هست توی قصه هایی که مادربزرگ ها می گفتن . ولی این  بار  خورد به تور یه آدم دست وپاچلفتی حتما میگید بیچاره فرشته مهربون اون آدم دست وپا چلفتی بلایی به سرش میاره که دیگه فرشته مهربون سراغ هیچی آدمی  نره .

  قرار بود برم جایی که سرنوشتم معلوم میشه فرشته مهربون اومد دنبالم منو برد تو راه این قدر اضطراب داشتم که نفسم بند اومد ت قلبم انگار نمیزد یا شایدم تن تن می زد تمام دست وپا م خواب بود داشتم می خوردم زمین فشارم اومده بود پایین یا شاید بالا یا نمی دونم افقی بود عمودی شد  هرچی بود حالم بد بود این جاست که فرشته مهربون اومد به دادم رسید دستم گرفت بهم امید داد کلی آرزو های قشنگ برام کرد تا رسیدیم اون جا .

رفتم تا نامه سرنوشتم امضاءکنند ولی متوجه شدم قراره امضاء نشه به خودم گفتم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااجوووووووووووووووووووون عیبی نداره سر نوشتم معلوم نشد ولی فرشته مهربون پیدا کردم یه لیوان آب یخ با خودم اوردم که بریزم روی صورت فرشته مهربون ولی دلم نیومد.

اومدم گفتم فدای سر فرشته مهربون وکل ماجرارو براش  تعریف کردم  دیدم ای داد وبی داد فرشته ها ی مهربون عصبانی شد دود از سر کلش بیرون اومد. دست وپام جمع کردم داشتم قبض روح می شدم  .

اونجا بود که باز به فرشته مهربون شک کردم که هست یا نیست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بدترش این بود که فرشته مهربون با بالا در ارتباط بود.

ولی نمیدونستم خوش حال باشم یا ناراحت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااجووووووووووووووووووووووووووووووووووووون حالا که یه فرشته کمک دست وپاچلفتی فرستادی  اونم این طوری در اومد

خودمونیم با یه فرشته که با بالا در ارتباط آدم امنیت بیشتری داره انگار خدا هواش بیشتر داره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

[ یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 ] [ 22:2 ] [ میترا ]

[ ]

چه قدر آدم باید بدبخت باشه میگید چرا؟

اگه چند روز منتظر زنگ یه نفر باشی  لحظه شماری می کنی برای زنگ زدنش یه دفعه زنگ تلفن به صدا درمیاید می بینی خودشه چه حس وحالی پیدا می کنی بعدش هرچی میگی جانم طرف قطع مکنه !

بعدش تو منتظر می مونی تادوباره زنگ بزنه .علف زیر پات سبز میشه از زنگ خبری نیست .

بعد از چند روز بهش زنگ میزنی بهش میگی زنگ زدی کارش داشتی ؟

طرف بهت میگه نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اشتباهی شده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدایی چه حالی میشید؟ این غرورت  یه ذره که داشتی له میشه طرفم لابد بهت می خنده

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا آدم های دست وپا چلفتی رو  آفریدی برای خندیدن بقیه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی خداجوووووووووووووووووووووووووووووووووووون من می دونم که تو به هم بندگان لطف داری هیچ کس منتظر خودت نمیزاری تن تن بهشون زنگ میزنی حالشون می پرسی  به هیچ کس نمی گی اشتباه شده

هیچ وقت غرور بنده هات له نمی کنی بهشون نمیگی از غرور حرفی نزن که من از هم مغرورترم !

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یا عاشقتم! که هیچ وقت غرورم له نکردی!

[ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 22:11 ] [ میترا ]

[ ]

باشم

 

نباشم

 

بمونم

 

نمونم

[ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 0:8 ] [ میترا ]

[ ]

ای خدا تو چه قدر مهربونی هیچ وقت برای بنده هات ناز نمی کنی روزی هزار دفعه ناراحتت می کنن ولی تا یه اسمس خالی برات می فرستن یا یه تگ زنگ میزنن تو گوشی بر می داری خودت بهشون زنگ میزنی تازه کلی نازشون  می کشی.

خداجون ولی امان از دست بنده هات چه نازی دارن تازه اگر بهشون زنگ بزنی بهت میگن منت کشی  تو شروع کننده بودی  وهزار تا حرف دیگه .

ولی ما چه قدر بدبختیم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااابه فریااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااادمون برس ای بزرگتر از همه !

دوستت دارم !خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 23:23 ] [ میترا ]

[ ]

درهیایوی زندگی دریافتم :

چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی ایستاده بودم!

چه غصه هایی که فقط سپیدی مویم را حاصل شددرحالی که قصه ای بیش نبود!

دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود واگر نخواهد نمی شود به همین سادگی کاش نه می دویدم ونه غصه می خوردم!

به جایش فقط به اواعتماد می کردم.

[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 23:11 ] [ میترا ]

[ ]

اگه قراره باشه یه جایی بری بلد نباشی اونجاکه  قراره بری سرنوشتت تعیین میشه و یه نفر بهت قول بده که تو رو میبره چه قدر ذوق زده میشی

حالا اگه اون یه نفر روز قبلش باهات قهر کنه چه حالی پیدا می کنی  حتما خیلی ناراحت میشی ولی اگه یه شانس بیاری طرف به خاطر دست وپاچلفتی بودنت حاضر بشه تورو ببره خیلی خوش حال میشی که آآآآآآآآآآآآآخ جوووووووووووووووووون آشتی   آشتی

بعد طرف میاید تا تو رو ببره به اونجا که بلد نباشی تو راه برات یه آهنگ غمگین  بذاره واصلا محلت نزاره و تو چشمات نگاه نکنه چه حسی پیدا می کنی تو باید تمام انگشتات له کنی لبت بجوی هزار بار همه اجدات لعنت کنی که چرا با اون اومدی بدتر از همه این که اون آهنگ وصف حا ل تو باشه نتونی جلوی اشکات بگیری  

خودمونیم طرف از این همه حال گیری چه حالی میبره

بعد به محل قرار میرسی باید بری یه دفعه لج می کنی به طرفت میگی نمیری اصلا برات مهم نیست که اونجا که سرنوشتت مشخص میشه بری ولی تودلت آشوبه که این جا سرنوشتت مشخص میشه ولی حالا چرا لج کردی خودت نمیدونی چرا ؟؟؟

بعد کلاهت قاضی می کنی دنبال سرنوشت به راه می افتی . بعد مجبور میشی منت کشی کنی آشتی کنی

اونم برات کلی کلاس میزاره .

این رو گفتم تا بگم خدا خودت چه قدر مهربانی که اگه قهر م باشی  تا یه نفر صدات میزنه تو سریع جوابش میدی بعدم تو راه باهاش  گرم میگیری اون رو میخندونی کلی بهش امید میدی که این جا سر نوشتت خوب نوشته میشه وکلی برات سفارش کردم  همه رو  از قبل دیدم که زیاد اذیتت نکنن .

 چه حالی پیدا میکنه آدم  !!!!

خدایا قربونت برم توچه قدر مهربونی!

[ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 23:39 ] [ میترا ]

[ ]

نمی دونم حواسم کجا بود که پا م کشیده شد به جدول کنار جوی خوردم زمین بدجوری درد گرفت. ولی درد واقعی  از خجالت بود.  . تا حالا جلوی جمع خوردید زمین ؟من نمی دونم دفعه چندم بود که می خوردم زمین

مردم  برای کمک میان بعضی ها که مهربان هستن دست آدم رو میگرن وبعضی وسایل آدم از وسط خیابون جمع مکنن بعضی ها از آدم می پرسن حالت خوبه ؟وخیلی به دست وپا چلفتی بودن آدم می خندند

نمی دونم شما تا حالا جیگرتون از زمین خوردن دیگران تا حالا خنک شده یانه ولی من همین قدر خوش حالم که با زمین خوردن خودم حداقل یه سری ها روخوش حال می کنم .

شاید می گید مگه چنین آدم های وجود دارن که از زمین خوردن دیگران خوش حال بشن من میگم آره می گید نه امتحان کنید.

حالا خدا روشکر که فقط یه پام ضرب دید ودوتا پام آسیب ندید وگرنه باید می شستم زمین تا یه نفر بیاید آدم برسونه دکتر شاید این یه نفر زود بیاید سراغت شاید ۱۲ ساعت بعد زمین خوردنت بیاید کمکت . مثلا ساعت ۹صبح بخوری زمین ۹ شب بیان کمکت .اون موقع اشکت حسابی درمیاید  

حالا این وسط یکی بیاید مسخرت کنه !

ببین چه حالی داره آدم دست وپاچلفتی !

کوچک که بودیم وقتی زمین می خوردی  یه ملت میومد کمکت  پیر که میشی یه ملت میاید کمکت .ولی وقتی جوان باشی یه ملت بهت میگه دست وپا چلفتی .

با لاخره از زمین بلندمیشی میری دنبال کارت ولی اگه درد امانت ببره یه دکتر پیدا می کنی میری پیشش . اونجا نه کسی هست بهت کمک کنه نه کسی هست بهت بخنده .حالا یه نفر بهت زنگ میزنه توهم کل ماجرا براش تعریف می کنی طرف از پشت گوشی بهت میگه حواست کجاست دست وپا چلفتی !!!

این رو گفتم تا بگم خدا خودت چه قدر بزرگی که اون بالا هم به دست وپا  چلفتی بودن بنده هات نمی خندی  دست اونا را میگیری بلند می کنی !

تازه از اونا این همه بی مهری وناسپاسی می بینی !چه قدر تو مهربونی همان موقع میای کمک نه ۱۲ ساعت بعد نه بهشون زنگ میزنی بهشون متلک میگی !

الهی من به دورت برگردم !

[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 23:53 ] [ میترا ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،