دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،


دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

  دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

  این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

  باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

 فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

 شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

 توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

 توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

 در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

 برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

 بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

 سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

 اما بگذار به سن تو برسند!

 بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 غریب است دوست داشتن.

 و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

 وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

 و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

 به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

 تقصیر از ما نیست؛

 تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 

دکتر شریعتی

یک حرف، یک نگاه



روکش‌هایی برای روز مبادا

داشتم به میهمانم می‌گفتم که اگر راحت‌تر است رویه نایلونی روی مبل‌های سفید را بردارم، نرسیده بودم قبل از رسیدنشان برشان دارم، او تعارف کرد و گفت راحت است من اما گرمم شد و برش داشتم، بعد یکدفعه حس کردم چقدر راحت‌تر است. سه‌سالی می‌شود خریدمشان اما هیچ لک و ضربه‌ای بر آنها نیفتاده اگرچه اکثر اوقات به دلیل ماندن همین روپوش نایلونی بر رویشان از لذت راحتی‌شان محروم مانده‌ایم، بعد یاد همه روکش‌های روی اشیای زندگی خودم و اطرافیانم میفتم، روکش‌های روی موبایل‌ها، شیشه‌ها، روکش‌های صندلی ماشین، روکش‌های روی کنترل‌های تلویزیون، روکش‌های روی لباس‌های کمد و... همه این روکش‌ها دال بر پذیرش دو نکته است یا بر نامیرایی خود باور داریم و یا اینکه قرار است چنین چیزهای بی‌ارزشی را به ارث بگذاریم، هر روز در روابط روزمره‌مان نیز همین‌روکش‌ها را بر رفتارمان می‌گذاریم تا فلانی نفهمد عصبانی هستیم، فلانی نفهمد چقدر خوشحالیم، فلانی نفهمد چقدر شکست‌خورده‌ایم. نقاب‌ها و روکش‌ها را استفاده می‌کنیم برای اینکه اعتقاد داریم اینطوری شخصیت اجتماعی ما برای یک روز مبادا بیشتر و بهتر روی پای خودش می‌ایستد و این در شرایطی است که اغلب زودتر از حد تصورمان این دنیا را ترک می‌کنیم و آن روز مبادا هرگز نمی‌رسد فقط ما فرصت و جسارت خود بودن را از خودمان دریغ کرده‌ایم. جسارت لذت‌بردن از خود حقیقی‌مان حتی به قیمت گاه زخمی شدن و ضربه دیدن. روحمان را از تماس با دنیا محروم می‌کنیم تا روزی این لذت را به او ببخشیم که بی‌محابا دنیا را لمس کند، غافل از اینکه امروز همان روز است و همان روز اگر در انتظارش باشی هرگز فرانمی‌رسد. میهمان من تلنگری کوچک به من زد. جلد همه وسایلی را که از ترس خش‌افتادن پوشانده‌ام، باز می‌کنم. دلم می‌خواهد اشیا هم دموکراسی را تجربه کنند. ضربه‌خوردن به قیمت لذت‌بردن از خود حقیقی. ما همه‌مان فکر می‌کنیم عمر نوح خواهیم کرد. در پس ذهن بشر همیشه همچنین باوری جا خوش کرده، خدا می‌داند که وقتی پرنسس دایانا مرد چقدر دستکش و کفش استفاده‌نشده در کمد او پیدا شد، برعکسش هم هست آدم‌های به‌ظاهر فقیری که با مرگشان کلی پول از بالش‌ها و لای رختخواب‌هایشان پیدا می‌شود و کلی خرت و پرت که طرف گذاشته بوده که روز مبادا از گنجه در بیاید و روز مبادا نرسیده غزل خداحافظی را سروده‌اند. محافظه‌کاری و دوراندیشی همیشه از احساس دموکراتیک بودن (لااقل با خودم) دورم کرده. من تصمیمم را گرفته‌ام. همه نایلون‌ها و روکش‌ها را کنار می‌زنم. من ترجیح می‌دهم لذت ضربه‌خوردن را تجربه کنم تا سلامت دور از دسترس ماندن را. شما چه؟

 بر گرفته از وبلاگ  بهاره رهنما

سادگی


صداقت در مقابل سیاست دیگران...


...سادگی ست...


و سیاست در مقابل صداقت دیگران...


...خیانت است...

مردها


مردها...


در مسیر عشق به وسعت نا منتهایی نامردند!


گدایی عشق می کنند تا زمانیکه به تسخیر قلب زن مطمئن نیستند...


اما همین که مطمئن شدند نامردی را در حد مردانگی انجام می دهند!!!


(دکتر علی شریعتی)


فالوده ی شیرازی


دل غمگینه!

  دل پردرد!

چشم پر اشک!

  تنهایی وبی کسی!

 که دردت به کی بگی تا یه روز  اون حرفها روچماق نکنه بزنه  توسرت  یا فکر بد نکنه در موردد.

با این هوا یه دفعه یاد بچگی ات بیفتی!

 با لا رفتن از درخت پسته  مسابقه سر چیدن پسته بیشتر

 یا خوردن فالوده  دم چرخ دستی های قدیمی  آواز دورگرد بستنی فروش  بیفتی!

چه حس وحالی داره!

 اون روزها کجا این روزها کجا !

خستگی بازی هفت سنگ  بازی زو  کجا خستگی این روزها کجا!

هرچی از عمرمون میگذاره خستگی هامون بیشتر بیشتر میشه یه نفر بهت نمیگه آخه !

ولی با  این حال  یه نفر پیدا میشه تورو می بره تو اون دوران

فالوده ی شیرازی  چهارراه خط آهن

  فالوده فروش یه پیاله پر فالوده قرمز

امشب نه به زندگی وغصه هایش

نه به سیاست  آدمهاش

نه به هیچ چیزدیگر

 به هیچ فکر نمی کنم!

 به بچگی هام فالوده ی شیرازی فالوده فروش دوره گرد

 فکر میکنم.

 

من زنم

 

من زنمـ… بی هیچ آلایشــ ـی… بی هیـ ـچ آرایشــ ـی!

کهـ  بدوش بکشمـ  بار تو را که مـ ـردی و برویت نیاورمـ که از تو قویـترمـ…

من زنمـ… 

از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ام و تو عقلت کاملــ ـتر از من بود!!!

من زنمـ... 

یاد گرفته ام عاشــ ـقت بمانمـ  و همیشه متهمـ  به هرزگی شومـ... حال آنکه تو بی آنکه

عاشقم باشی تظــ ـاهر کردی با من خواهی ماند!

من زنمـ...

کــ ـوه را حرکت میدهمـ  بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلســ ـردی به زبان آرمـ  و تو

همواره ناراضی و پرصدا سنگریزه ها را جابجا میکنی چرا که تو نیرومــ ـند تری!!!

من زنمـ...

وقت تولد نوزاد ... تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان... سکوت و صبر در زمان خشم تو

مال من، لذتهای شبانه... خوابهای شــ ـیرین و افتخار مردانگی مال تو! عادلانه است نه؟؟؟

من زنمـ... آری من زنمـ...

 و تو مــ ـرد بمان! این راز را که من مرد ترم به هیــ ـچ کس نخواهم گفت!!!

 



|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|

آرزوهای او


امروز کمرم شکست!!!

 نه آوزاه خوان بود ونه رقاص ونه ولگرد وعیاش ونه اسمس باز ورفیق باز فقط یک دختر پر استرس که تمام هدفش رسیدن به خواسته اش بود کم حرف ودرسخوان .

امروز من ماندم وامیدهای مرده او

امروز من ماندم وکوله باری از خستگی

خواستم با او حرف بزنم ولی بی فایده بود

یاد این جمله افتادم.

گاهی وقت ها  از حرفهایش احساس می کنم  تمامِ این مدت

یعنی  نشنیدی ؟  یعنی  نفهمیدی ؟

یعنی  باز هم  باید سوال کنی که مشکل چیه ؟

باز هم باید  بگم ؟

...

دیگه مهم نیست.

کسی که می تونه  غمگین  بودنِ یک نفر  رو  اینقدر  ساده  نگاه کنه  و  بگه  مشکلی نیست  ,   خالی از عاطفه ست.

ترجیح میدم تنها باشم تا با کسانی معاشرت کنم که حرف آدمُ نمیفهمند ..


و دیگر نمی دانم باید چه کرد. و اصولا...
اینها حاصل فکر نکردن است که می بینید...می نویسم تا بغض نکنم...که بغض ابتدای اشک است و اشک ابتدای ذلیل شدن....
از آنهایی که می خواهند تخریب شوم بدون هیچ دلیل مشخصی متنفرم...اما انگار خوب دارند از پس وظیفه محوله بر می ایند...نمی دانم...صدای شکستنم در وجودم ولوله ای به پا کرده است که اگر از آستانه شنوایی آدم ها بالا تر نبود گوش فلک را کر می کرد...
خودم را می بینم با مو هایی سپید...روی یک صندلی شاید هم نیمکت....در پارک یا هر کجای دیگری که می خواهید...بی هدف...بی ادعا...شاید یک مرده متحرک....و این یعنی تخریب تدریجی...آن هم از نوع درونی و بیرونی...دیگر به هیچ کس اعتنا و اعتمادی ندارم...بوی پوسیدگی از دور دستها نزدیک می شود...


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد


با خودم گفتم باید مانند کوه استوار باشم هنوز هزار راه نرفته .هزار راه رفته که به پیچ وخمش نگاه نکرده بودم مانده است

من خواهم مثل یه کوه باشم تا او به آرزوهایش برسد من باید فدا نه باید فنا شوم تا او برسد به آن چه میخواهد

می دانم نباید این گونه باشم ولی من برای رسیدن او پا روی تمام خواسته دلم خواهم گذاشت تا او بماند وبه تمام آرزوهای دلش برسد

برایم دعا کنید .

 

شیعه عل بودن


درد علی (ع) دو گونه است: یك درد، دردی است كه از زخم شمشیر ابن ‌ملجم در فرق سرش احساس می‌كند و درد دیگر دردی است كه او را تنها در نیمه‌های شب خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه كشانده ... و به ناله درآورده است ... ما تنها بر دردی می‌گرییم كه از شمشیر ابن ‌ملجم در قرق سرش احساس می‌كند. اما این درد علی (ع) نیست، دردی كه چنان روح بزرگی را به ناله درآورده است، «تنهایی» است كه ما آن را نمی‌شناسیم!

باید این درد را بشناسیم، ‌نه آن درد را كه علی (ع) درد شمشیر را احساس نمی‌كند و ... ما درد علی (ع) را احساس نمی‌كنیم.

ما ملتی كه افتخار بزرگ انتصاب به علی (ع) و مكتب علی (ع) را داریم و این بزرگترین افتخار تاریخی است كه می‌تواند بدان بنازد و بالاخره بزرگترین سرمایه، امیدی است كه می‌تواند به وسیله آن نجات پیدا كرده، ‌به آگاهی، بیداری، حركت و رهایی برسد، اما در عین حال می‌بینیم كه با داشتن علی (ع) و با داشتن «عشق به علی» هم نرسیده‌ایم!

در صورتی كه «شیعه علی (ع) بودن» از «چون علی (ع) عمل كردن» شروع می‌شود و این مرحله‌ای است پس از شناخت و پس از عشق.

بنابراین ما یك ملت «دوستدار علی (ع) » ‌هستیم، اما نه «شیعه علی (ع) »‌! چراكه شیعه علی (ع) همچنان كه گفتم علی (ع) ‌وار بودن، علی (ع) ‌وار اندیشیدن، علی (ع) ‌وار احساس كردن در برابر جامعه، ‌علی (ع) وار مسؤولیت احساس كردن و انجام دادن و در برابر خدا و خلق، ‌علی (ع) ‌وار زیستن، علی (ع) ‌وار پرستیدن و علی (ع) ‌وار خدمت كردن است.(دکتر علی شریعتی)

 

آدم ها


آدمهایی که امروز دوستت دارند و فردابدون هیچ توضیحی رهایت می کنند...

آدمهایی که امروز پای درد دلت می نشینند و فردا بیرحمانه قضاوتت می کنند...

آدمهایی که امروز لبخندشان را می بینی و فردا خشم و قهرشان...

آدمهایی که امروز...

...قدرشناس محبتت هستند و فردا طلبکار محبتت...

آدمهایی که امروز با تعریف هایشان تو را به عرش می برند و فردا سخت بر زمینت می

زنند...

آدمهایی که مدام رنگ عوض می کنند

امروز سفیدند، فردا خاکستری، پس فردا سیاه...

آدمهایی که فقط ظاهرا آدمند ...

چیزی هستند شبیه مداد رنگی های دوران بچگی مان !!

هر چه بخواهند می کشند...

هر رنگ که بخواهند می زنند

 

من هستم


من هستم… زنده ام. نفس می کشم…

هنوز گاهی اوقات دیوانه می شوم و بی هوا به سرم می زند تمام مسیر محل کارم را تا خانه پیاده بیایم..

هوس می کنم تنها قدم بزنم… تنها گریه کنم…

تنها گوشه ای ساعت ها بنشینم و زندگی ام را مرور کنم.

اما هنوز هستم..

هنوز عاشق بارانم…

هنوز بوی اقاقیا… بوی نعنا..

بوی چای تازه دم مادرم را دوست دارم

از تو چه پنهان بعضی روزها هوایی خانه کودکی هایم می شوم..

دلم برای حیاطی که نیست… مادربزرگی که نیست..

برای بوته یاس و درخت شمشاد و آب و جاروهای بعد از ظهرها تنگ می شود

می روم محله قدیمی… دست میکشم به روی دیوار.

.. و قدم میزنم در پیاده رو خانه مان ……

که دیگر نیست…
سرم را بلند می کنم شاید مادرم پشت پنجره بیاید..
. شاید برایم گوجه سبز… زالزالک خریده باشد…انار دانه کرده باشد… شاید

شاید صدایم زده باشد و من نشنیده باشم

.. نمیدانی چقدر دلم برای درد دل های مادر بزرگم پر کشیده.
.. چقدر برای وقتی که صدایم می زد تا موهایش را برایش ببافم..
چقدر دلم می خواهد دوباره صدایم بزند..
. نه پنجره ای نیست…
مادر بزرگی نیست…
من هستم و پیاده رویی که انگار او هم قدم های مرا از یاد برده…

به سرم می زند به خواهرم زنگ بزنم تا صدایش را بشنوم
رفیقم… خواهرم…این دیوارها فراموش کردند خنده ها و دعواهایمان را
.
.. دلم می خواهد بزنم زیر آواز و باز او سرم داد بکشد..
. با هم بخندیم و صدای خنده هایمان آنقدر بلند شود… که به خدا برسد…
شاید دلش برای غصه هایمان بسوزد

چقدر خسته ام… دلم می خواهد بخوابم…بر گردم… همه این راه را برگردم…
درست انجا که مادر عصرها همه را صدا می زد
…
… دلم برای عصرانه هایش تنگ شده
دلم برای درس خواندن ها و شیطنت های برادرم

موهای مشکی و بلند خواهرم تنگ شده

دلم برای بالا رفتن از درخت آلبالو تنگ شده.
دلم می خواهد بخوابم و وقتی بیدار شوم ببینم تمام روزهایی که گذشت خواب بوده ام

نه رفیق نگو میان گذشته ها جا مانده ام…
ولی

… مگر می شود برای چیزی عمرت را صرف کنی و فراموش شود؟
نگران من نباش…زنده ام نفس میکشم… و دلتنگی هایم را دیگر بغض نمی کنم

… میگذارم چشم هایم ببارند

زمستان اگر دلت را سبک نکنی اگر با درخت های بی برگ

با غروب سخت اش هم دردی نکنی
تمام فصل های دیگر حس می کنی چیزی را ….حسی را گم کرده ای…
حالا رفیق آمده ام بگویم… خوبم. نفس می کشم…
هنوز شعر می خوانم… شعر می گویم….. می نویسم..

با صدای خش خش جاروی رفتگر… با صدای درویش محله… با صدای باد… با صدای باران.
.. با صدای قدم های خسته رهگذری که سایه خمیده اش آنقدر درد دارد که برای شاعر شدن کافیست..

من با هر بهانه ای این روزها می بارم
با هر برگ که از شاخه فرو می افت

و با هر پرنده ای که می خواند
هر قطره بارانی که میبارد

و

هر نسیم خنکی که به صورتم می وزد
..
زنده می شوم

و امیدوارتر که خداوند هنوز از بشر نا امید نشده است
.


محتاج تو

خدایا
دستم به آسمانت نمی رسد

اما تو که دستت به زمین می رسد“بلندم کن “



این روزها سخت محتاج توام !


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد