آرزوهای او
امروز کمرم شکست!!!
نه آوزاه خوان بود ونه رقاص ونه ولگرد وعیاش ونه اسمس باز ورفیق باز فقط یک دختر پر استرس که تمام هدفش رسیدن به خواسته اش بود کم حرف ودرسخوان .
امروز من ماندم وامیدهای مرده او
امروز من ماندم وکوله باری از خستگی
خواستم با او حرف بزنم ولی بی فایده بود
یاد این جمله افتادم.
گاهی وقت ها از حرفهایش احساس می کنم تمامِ این مدت
یعنی نشنیدی ؟ یعنی نفهمیدی ؟
یعنی باز هم باید سوال کنی که مشکل چیه ؟
باز هم باید بگم ؟
...
دیگه مهم نیست.
کسی که می تونه غمگین بودنِ یک نفر رو اینقدر ساده نگاه کنه و بگه مشکلی نیست , خالی از عاطفه ست.
ترجیح میدم تنها باشم تا با کسانی معاشرت کنم که حرف آدمُ نمیفهمند ..
و دیگر نمی دانم باید چه کرد. و اصولا...
اینها حاصل فکر نکردن است که می بینید...می نویسم تا بغض
نکنم...که بغض ابتدای اشک است و اشک ابتدای ذلیل شدن....
از آنهایی که می خواهند تخریب شوم بدون هیچ دلیل مشخصی
متنفرم...اما انگار خوب دارند از پس وظیفه محوله بر می ایند...نمی دانم...صدای
شکستنم در وجودم ولوله ای به پا کرده است که اگر از آستانه شنوایی آدم ها بالا تر
نبود گوش فلک را کر می کرد...
خودم را می بینم با مو هایی سپید...روی یک صندلی شاید هم
نیمکت....در پارک یا هر کجای دیگری که می خواهید...بی هدف...بی ادعا...شاید یک
مرده متحرک....و این یعنی تخریب تدریجی...آن هم از نوع درونی و بیرونی...دیگر به
هیچ کس اعتنا و اعتمادی ندارم...بوی پوسیدگی از دور دستها نزدیک می شود...

با خودم گفتم باید مانند کوه استوار باشم هنوز هزار راه
نرفته .هزار راه رفته که به پیچ وخمش نگاه نکرده بودم مانده است
من خواهم مثل یه کوه باشم تا او به آرزوهایش برسد من باید فدا نه باید فنا شوم تا او برسد به آن چه میخواهد
می دانم نباید این گونه باشم ولی من برای رسیدن او پا روی تمام خواسته دلم خواهم گذاشت تا او بماند وبه تمام آرزوهای دلش برسد
برایم دعا کنید .
