مهربانم

مهربانم ... ای خوب

یاد قلبت باشد... یک نفر هست که این جا

بین آدمهایی که همه سرد و غریب اند با تو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی

...

                            دلش از دوری تو دلگیر است


                                مهربانم ... ای خوب


                                    یاد قلبت باشد

یک نفر هست که چشم

                  به رهت دوخته و شب و روز دعایش این است


زیر این سقف بلند ... هر کجایی هستی... به سلامت باشی

و دلت همواره ... محو شادی و تبسم باشد


                                مهربانم... ای خوب


                   یک نفر هست که با تو ... تک و تنها با تو

...

                     پر اندیشه و شعر است و شعور

...

                    پر احساس و خیال است و سرور


                   مهربانم ... این بار... یاد قلبت باشد


       یک نفر هست که با تو .... به خداوند جهان نزدیک است

 و به یادت هر صبح

گونه ی سبز اقاقی ها را

                            از ته قلب و دلش می بوسد


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

                        

کوچه

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 ***

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 ***

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 ***

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 ***

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 ***

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 ***

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

فریدون مشیری

*****

امشب

امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز ........ باورت مي شود ؟

ديگه ياد گرفته ام شبها بخوابم " با ياد تو
  "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غير تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت


درس زندگی

در کلاس روزگـــــــار...

درس های گونه گون هست:

درس دست یافتن به آب و نان!

درس زیستن کنار این و آن...

درس مــــــــهر...

درس قـــــــهر...

درس آشنا شدن...

درسـ بـــا ســـرشکــــ غــــــــم ز هـــــ م جـــــ دا شــــدن...

در کنار این معلمان و درس ها...

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست..

یک معـــــــــــــــــلم بـــــــــــــــــــــــــزرگ نیز...

در تمام لحظه ها تمام عمر...

در کلاس هست و در کلاس نیست...

نام اوست: مــــــــــــــــــــــــــــــرگـــــــــــــــــــــ...

و آنچه را که درس می دهد:

زنـــــــــــــــــــــــــــــدگی اســـــــــــــــــــــــــــــت...

 

نامه ای مفصل به خدا


این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه ، طلبه ای در مدرسه ی مروی تهران بود و بسیار بسیار آدم فقیری بود. آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دوروبر حجره های طلبه ها می گشت و از توی آشغال های آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد.یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.نامه ی او در موزه ی گلستان تهران تحت عنوان "نامه ای به خدا" نگهداری می شود.
مضمون این نامه :

بسم الله الرحمن الرحیم
خدمت جناب خدا !
سلام علیکم ،اینجانب بنده ی شما هستم.
از آن جا که شما در قران فرموده اید :
"ومامن دابه فی الارض الا علی الله رزقها"
«هیچ موجودزنده ای نیست الا اینکه روزی او بر عهده ی من است.»
من هم جنبنده ای هستم از جنبندگان شما روی زمین.
در جای دیگر از قران فرموده اید :
"ان الله لا یخلف المیعاد"
مسلما خدا خلف وعده نمیکند.
بنابراین اینجانب به جیزهای زیر نیاز دارم :
۱ - همسری زیبا ومتدین
۲ - خانه ای وسیع
۳ - یک خادم
۴ - یک کالسکه و سورچی
۵ - یک باغ
۶ - مقداری پول برای تجارت
۷ - لطفا بعد از هماهنگی به من اطلاع دهید.
مدرسه مروی-حجره ی شماره ی
۱۶- نظرعلی طالقانی

نظرعلی بعد از نوشتن ..
نامه با خودش فکر کرد که نامه را کجا بگذارم؟ می گوید،مسجد خانه ی خداست.پس بهتره بگذارمش توی مسجد. می رود به مسجد امام در بازار تهران(مسجد شاه آن زمان) نامه را در مسجد در یک سوراخ قایم میکنه و با خودش میگه: حتما خدا پیداش میکنه! او نامه را پنجشنبه در مسجد می ذاره. صبح جمعه ناصرالدین شاه با درباری ها می خواسته به شکار بره. کاروان او ازجلوی مسجد می گذشته، از آن جا که به قول پروین اعتصامی
"نقش هستی نقشی از ایوان ماست آب و باد وخاک سرگردان ماست"
ناگهان به اذن خدا یک بادتندی شروع به وزیدن می کنه نامه ی نظرعلی را روی پای ناصرالدین شاه می اندازه. ناصرالدین شاه نامه را می خواند و دستور می دهد که کاروان به کاخ برگردد. او یک پیک به مدرسه ی مروی می فرستد، و نظرعلی را به کاخ فرا می خواند. وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند ،دستور می دهد همه وزایش جمع شوند و می گوید:
نامه ای که برای خدا نوشته بودند،ایشان به ما حواله فرمودند .پس ما باید انجامش دهیم. و دستور می دهد همه ی خواسته های نظرعلی یک به یک اجراء شود.

همانطور که گفتم این نامه الآن در موزه گلستان موجود است و نگهداری می شود.

 خدا جون من حوصله واسطه رو ندارم  ناصرالدین شاهی نیست که برای اثبات خودش

ارزوی منو برطرف کنه


خداجون بی واسطه آرزوهای من ایناست بی کم وکاست :

1- نشان دادن راه مستقیم خداجون گفته باشم حوصله پیچ وخم ندارم .

2- قبول شدن مهتابم در رشته پزشکی در شهرهای بزرگ خداجون گفته باشم حوصله سال دیگه رو  ندارم

3- بهم خوردن شراکت کاری بدون  ضربه  خوردن به من خداجون صبر م کمه خودت میدونی.

4-دوست داشتن همه ی کسانی که دوستم دارن وکسانی که دوستم ندارن . خداجون میدونی که  این خصلت دارم ولی بیشترش کن اونم به کرمت بستگی داره .

5- خونه وماشین رفاه کامل  بده لطفا از نوع خوبش هم بده .

6- سلامتی بچه ها ، به خودم دادی خوبه ندادی شکرت ولی یه شرط دارم یک تا پنج اول بده نصفه شش بده .

نامه ام تو مسجد نمیذارم تو همین صفحه مجازی باشه

حالا خودت میدونی ناصرالدین شاه رو می فرستی و رضاه شاه رو واسطه قرار میدی  و...

نمیدونم خودت میدونی !!

خدای به امید تو ببینیم چکار می کنی .

خداجون پیشمون شدم سلامتی بده

خداجون بازم بگم صبرم خیلی خیلی کمه حوصله هم  ندارم .

خداجون آدرسم همین وبلاگه .





امشب


ادامه نوشته

يك جمله ی زیبا از طرف خدا


يك جمله ی زیبا از طرف خدا :

“قبل از خواب دیگران را ببخش ؛

و من قبل از اینکه بیدار شوید ، شما را بخشیده ام”

 

بمان

گاهی وقتها دلم میخواهد بگویم:

 

 من رفتم ؛ باهات قهرم ، دیگه تموم!

 
دیگه دوستت ندارم …..


وچقدر دلم میخواهد بشنوم:


 

 کجا بچه لوس !؟

 

 غلط میکنی که میری …..

 

مگه دست خودته ؟

 

 رفتن به این راحتی نیست !


            اما …

 

نمیدانم چه حکمتیست که آدمی

 

همیشه اینجور وقتها میشنود :

 

 

 

 

 به جهنم … !!!

 


ولی این بار این گونه نشد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!





 

 


دل تنگی


ادامه نوشته


ادامه نوشته

مور وحضرت سلیمان

 

حضرت سلیمان بر گروهی از موران گذشت ، جملگی از برای خدمت حاضر شدند ، مگرموری که تلی

از خاک پیش لانه اش بودو او چست و چالاک ، چون باد ذره ذره خاک را بر میگرفت و به جای دیگر میبرد .

سلیمان او را احضار میکند ومیگوید : با این جثه کوچک و بنیه ضعیف اگر عمر نوح و صبر ایوب هم داشته

باشی ، نتوانی این تل خاک را از پیش برداری . مورچه در پاسخ گفت : بر موری عاشقم ! او بر گرفتن این

تل خاک را شرط وصال قرار داده است .میکوشم تا آنرا بر گیرم و به وصال برسم . اگر هم نتوانم ، دست

کم اینست که مدعی دروغ زن نیستم:

تو می بینی


خدایا سرده این پایین، از اون بالا تماشا کن

اگه میشه فقط گاهی بیا دست منو "ها" کن!

خدایا سرده این پایین ، ببین دستامو می لرزه

دیگه حتی همه دنیا به این دوری نمی ارزه!

بگو گاهی که دلتنگم، از اون بالا، تو می بینی

بگو گاهی که غمگینم تو هم دلتنگ و غمگینی

کسی اینجا نمی بینه که دنیا زیر چشماته 

یه عمره یادمون رفته زمین دار مکافاته

خدایا! وقت برگشتن، یه کم با من مدارا کن


خداجون نمیدونم چرا امروز ماهت گرفت شاید دلت گرفت  شاید از این همه ناسپاسی چشات گریون شد  شاید به این همه ناراستی ها خواستی اخم کنی شاید از این همه بدی لجت گرفت شاید از این همه دوست داشتن ها به خشم اومدی  یاد جمله دکتر شریعتی افتادم

خداوندا

 اگر روزی بشر گردی ز حال ما خبر گردی پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.


پس ببخش در این شب عزیز همه ی مارا!

ای مهربون تر از همه

خسته شدم


خسته شده ام از دلواپسی ها و دلشوره های مدام که
دوشادوش لحظه ها و دقایقم هستند. از صدای زنگدار و  

کلافه کننده کلاغهای پیر و بی کاری که عصرهای تابستان

 خلوت کوچکم را بر هم می زنند.
از نارفیقانی که در اوج تنهایی و حادثه دستانت را بی

 رحمانه رها می کنند و به دست اتفاقهای شوم می سپارند.

خسته از این همه نیرنگ و فریب که
همچون بغضی درون تنهایی ام خانه کرده. آنقدر خسته ام که

 شاید تاب آن را نداشته باشم که دفتر خاطراتم

 را ورق بزنم و به روزهای خوش و رنگین کما نی نگاهی بیندازم .

حالا در این تنهایی عجیب وبی همدم نمی دانم باید چه کار کنم

اینجا کسی با کسی کار نداره  هر کس به دردی مشغوله

واصلا کسی نیست که بپرسد چرا؟

واقعا دیگه خسته شده ام.....