خسته شده ام از دلواپسی ها و دلشوره های مدام که
دوشادوش لحظه ها و دقایقم هستند. از صدای زنگدار و  

کلافه کننده کلاغهای پیر و بی کاری که عصرهای تابستان

 خلوت کوچکم را بر هم می زنند.
از نارفیقانی که در اوج تنهایی و حادثه دستانت را بی

 رحمانه رها می کنند و به دست اتفاقهای شوم می سپارند.

خسته از این همه نیرنگ و فریب که
همچون بغضی درون تنهایی ام خانه کرده. آنقدر خسته ام که

 شاید تاب آن را نداشته باشم که دفتر خاطراتم

 را ورق بزنم و به روزهای خوش و رنگین کما نی نگاهی بیندازم .

حالا در این تنهایی عجیب وبی همدم نمی دانم باید چه کار کنم

اینجا کسی با کسی کار نداره  هر کس به دردی مشغوله

واصلا کسی نیست که بپرسد چرا؟

واقعا دیگه خسته شده ام.....