مور وحضرت سلیمان
حضرت سلیمان بر گروهی از موران گذشت ، جملگی از برای خدمت حاضر شدند ، مگرموری که تلی
از خاک پیش لانه اش بودو او چست و چالاک ، چون باد ذره ذره خاک را بر
میگرفت و به جای دیگر میبرد .
سلیمان او را احضار میکند ومیگوید : با این جثه کوچک و بنیه ضعیف اگر عمر نوح و
صبر ایوب هم داشته
باشی ، نتوانی این تل خاک را از پیش برداری . مورچه در پاسخ گفت : بر موری عاشقم ! او بر گرفتن این
تل خاک را شرط وصال قرار داده است .میکوشم تا آنرا بر گیرم و به وصال برسم . اگر هم نتوانم ، دست
کم اینست که مدعی دروغ زن نیستم:
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر ۱۳۹۲ ساعت 22:53 توسط میترا
|