جلسه
امروز فرشته ها با بالاهایی جلسه داشتن خیلی خسته شده بودن ولی من اینو درک نکردم توی راه با خودم فکر میکردم امروز چی بزارم تو وبلاگ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم در مورد خستگی فرشته بنویسم .یاد روزهای که با لیلون جلسه میرفتیم افتادم .باید میرفتیم شهرستان شب اون جا اطراق میکردم .من و لیلون همیشه باهم بودیم طوری که هرکی مارو می بینه میگه شما دوقلو های افسانه ای هنوزم باهم هستید ومن و اون باهم میخندیم. دوستی چها رده ساله .
خلاصه شبا پیش هم روی یه تخت میخوابیدیم تا صبح حرف برای گفتن داشتیم . بعضی وقتا بچه ها دعوامون می کردن.
میومدیم تو سرما وگرما بیرون تا خود صبح قدم میزدیم.
تازه صبح سر حال تر از دیروز توی جلسه می شستیم باید گزارش جلسه یا مقاله رو میدادیم تازه باید یه گزارش برای استان تهیه میکردیم لیلون می انداخت گردن من !منم چون خط لیلون خوب بود پاکنویسش می انداختم گردن اون .
اونجا که من وخودش تو دست خط من میموندیم به مشکل بر میخوردیم بهم اخم تخم میکردیم.
داشتم می گفتم فرشته رفتن خونشون خسته شدن که خودم سوار اتوبوس شدم یهو خوابم رفت یه دفعه باصدای راننده از خواب پریدم.
خوابلو دنبال کارت و پولم می گشتم پیدا نمی کردم.کلی خجالت کشیدم جلوی راننده.
اونجا بود که فهمیدم آدم نباید فرشته ها رو مسخره کنه !!!!!!!
ای خداجون یه دل مهربون به آدم هابده مثل خودت که هیچ وقت کسی رو مسخره نکنن حتی دست وپا چلفتی ها رو !!
منو ببخش فرشته مهربون !!!!!!!!!!!!!!!!!!