خدا کند اوبیاید
امروز خبر بدی را شنیدم آنقدر مضطرب ونگران شدم که به هرجا که میدانستم سرزدم صحت وسقم موضوع را نمیدونم ولی امیدوارم که صحت نداشته باشد
چند سال پیش سر کلاس بودم که مهرواه آن دخترک چشم درشت کلاس جلو اومد چشمانش پر اشک بود پر سوز !باخودم گفتم دخترکی در اوج شادابی چرا این گونه است دست هایش را گرفتم وبهش گفتم عزیزم چرا گریه می کنی ؟هنوز بغض مهرواه در گوشم صدا می کند که گفت :خانم دایی وزن داییم ودیگر گریه امانش را برید .توی بغلم فقط گریه کرد ومنم پا به پای اوگریه کردم ومدام بهش می گفتم درست میشه عزیزم!
از خودم سوال کردم چرا دخترکی به این سن وسال باید درد عمیق جامعه راحس کند .
چندروز بعد مهشید آ ن دختر آزاداندیش کلاس جای کبودی بدنش را به من نشان داد وگفت چگونه کتک خورده است خشم بر تمام وجودم چیره گشت دلم می خواست کسی که بدن مهشید من رو این گونه کرده است تکه تکه کنم آخر به چه جرمی سر دخترک معصوم این گونه آورده اند
چند روز بعد کل کلاس گریه کردند .اشک های آن ها از همه چیز برایم درد آورتر بود به بچه ها گفتم درست میشه او می آید وهمه از این بدبختی رها می شویم وگونه هایم خیس خیس شد.
مهشید عزیزم مهرواه گلم آناهیتای عزیزم و..امروز با خودم گفتم اگر اونیاید به قول هایی که به بچه ها دادم چه میشود وبعد گفتم خدا کند که بیاید تا من خنده را در چشمان مهرواه سپیدی را در بدن مهشیدم ببینم
دخترکان بی گناهی که به جرم بی گناهی محاکمه خود ودیگران را دیدند .
زمانی که به درس مصدق رسیدم وجریان دیوان لاهه رو گفتم همه برای شجاعت این مرد بزرگ دست زدند وچشمانشان پراز خنده شد. که روزی کسی میاید که گریه ها را تبدیل به خنده می کند.
دوستت دارم ای امید روزهای بی قراری
دوستت دارم ای مرز بوم زبیایم
دوستت دارم ای آغاز کننده ی خند های جوانان
با تمام وجود منتظر آمدنت هستیم
.