دل شکسته
ای تو که هم لبخند میدهی ...هم اشک میدهی...
هم ارامش میدهی...و هم تمام غم ها را...
دستانم خالیست.دستانی خالی را وقف اسمانت میکنم.
پر کن از بخششت..کرمت..بزرگیت و عشقت...
ای تو که اخرین پناه قلب های شکسته ای...
خواهم اکنون شرح دهم افسانه ای
شرح حال درد یک بیچاره ای
تو چو من شرح معما گوش کن
بی کلام باش و سخن خاموش کن
در دبستان ؛ دوست و دوستی یافتیم
کودکی بودیم ز خود مردی ساختیم
آب و نان و مادر و بابا بخوان
شب به شب از رو دوخط املا بخوان
جمع و تفریق دو سیب ، بود مشق ما
پس کجا باشد در این جمع عشق ما ؟
عشق را در هیچ کتاب نایافتیم
پس چطور از عشق فسانه ساختیم
ریز علی هم عاشق کبری نبود
مرد بر اسب سوار قصه ها ؛ با ما نبود
یا که آن صد دانه یاقوت را کنار هم نهیم
بی گمان مفهوم عشق را در میانش وا نهیم
آن دو کاج نارفیق را یاد اری بیگمان
تکه تکه شاخه هاشان را شکستن بی نشان
یا که آن روبه که زیر شاخه ای آواز کرد !
معنی عشق را به صد حیله چنین آغاز کرد ...
مکر او کارساز شد طعمه ربود
تا که آن زاغی دهانش وا گشود
ما کجا عشق را ز هم کم کرده ایم
در میان قصه ها مان عشق را جمع کرده ایم
هرچه گفتیم از کتاب مدرسه افسانه بود
معنی عشقش ز عشق روزگار بیگانه بود
عشق دوران ، عشق نان و آب نیست
عشق واقع عشق همچون خواب نیست
عشق از سوی خدا خواهد رسید
هرکه غفلت کرد ز خود جامه درید
ای برادر در کتابها عشق نیست
هیچ عشقی جز خدا را عشق نیست