نگاه تو
نگاهم میکنی...
نگاهت آرام است اما نمیدانم چرا همین نگاه آرام دریای دلم را مواج می کند...
گویی فریاد می زند، خروش می کند تابه سکوتم اعتراض کند
اما من این سکوت را دوست دارم
زیرا لرزش صدایم را از تپش های قلبت پنهان می کند
زمان می رود مثل همیشه
شتابان می رود ...
چشمانم از فرصت استفاده میکند
با چشمانت حرف می زند، هزاران حرف نگفته دارد
عجیب است دیگر نگاهت دریای دلم را متلاطم نمی کند
آری دلم با نگاهت انس گرفته
دیگر صدایم هم نمی لرزد
فریاد می زنم : نگاهت را از من نگیر
می شود نگاهت برای همیشه از آن من باشد ؟!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 1:8 توسط میترا
|