می نویسم هر روز، می نویسم هرشب.

که ز تنهایی این عشق غریب افسردم.

می نویسم شاید،

شود عاشق روزی قلب پر مهر تو از دوری من.

می نویسم دنیا.

می نویسم دنیا...

می نویسم که چه سخت است فراموش شدن.

سوختن، عاشق و دیوانه شدن.

می نویسم از درد، می نویسم از اشک،

می نویسم از غم، می نویسم از مرگ.

می نویسم که چرا...

دست هایم خالیست؟

می نویسم ز جدایی پر از رنج ولی...

دل من از نفس گرم پر از عشق تهیست.

و در این راهرو عشق غریب

فصل های دل من بارانیست.

می روم تا ته در یای خیال.

و درآن دور ترین نقطه ی عشق،

که بیاسایم از این درد غریب.

به صدای تپش قلب پر از درد قسم

لحظه ها می گذرند.

لحظه ها می گذرند...

همچو آن لحظه ی شادی پر از عشق که رفت.

و در این نزدیکی،

چهره ای از غم و درد تو به پیری بنشست.

لحظه ها غمگینند.

لحظه ها گریانند.

لحظه ها زخمی و بیمار جدایی تو اند.

به دل لحظه ی خود،

ترس و نومیدی از مرگ مینداز هرگز.

که شکستن ز فراغ دل زیبای تو بس،

سخت تر از قفس وحشت مرگ است که من،

به دل خود دارم.

شاد باش از غم عشقی که به جانم دادی.

و کمی یاد کن از این دل سرد.

که فراموشی احساس تو را تجربه کرد